تبليغاتX
خشن جماعت حق ورود نداره!

خشن جماعت حق ورود نداره!
ღ♥ღرمانتیک ها ღ♥ღ
گِل گرفتمش!
 

به علت سوء استفاده یک سری ترجیح دادم حذف کنم وبلاگو

خداحافظ همتون،کامل حذفش نکردم که دلتون تنگ شد بیاید سر بزنید

خدا به همراتون

یا حق

دوستدار شما مینای شهر خاموش

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:21 توسط مینا|
ریـــا
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند

                                                                               چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند  

                                                                 مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

                                             توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند  

عکس بالا رو دیدید؟بعد دیدن این عکس هر کدومتون به اندازه درکتون ازش برداشت کردید.

ولی درکل واژه هایی بدین شکل ازتون به چشم می خوره:

ایـــــــــول ،چه باحال ، فشنم مگه عبادت میکنه؟ ،طرف پارک بهش نساخته زده تو کار مسجد!

استغفرالله اینا رو کی تو مسجد راه داده؟ ، خاک تو سرش با این مدل مو درست کردنش!!،ای وایِ بر من! فشن خدا رو شناخت من نشناختم و... و... و...البته این جمله آخری برداشت خودم بود.

این پست رو خیلی وقت پیش می خواستم بذارم،  هیچ گونه برداشت سیاسی از این پست مقبول نیست چون اصلا و ابدا سیاسی نیست(سیاست به شدت دلمو زده!فقط زیر چشمی با روزنامه دنبالش میکنم!) فقط بحث حول محور ریاست

چیزی که امروزه خیلی دامنگیر جامعه ما شده

باور کنید من به خلوص عبادت اینا بیشتر ایمان دارم تا اونایی که کباده شعر و ادب میکشن و ادعاشون میشه و ولشون کنی نعوذبالله خوشونو امام زمان معرفی میکنن

دلیل اینکه بعد این همه مدت این پست رو نذاشتم به حساب تنبلیم بذارید، ولی دلیل اینکه چرا الان این پست رو گذاشتم بذارید به پای اینکه این واژه ریا متاسفانه تو این شبا به کرات دیده میشه!!

خواهر و برادرای خوبم مهم نیست والضّالین رو بکشی یا ساده بگی، مهم نیست ریش داشته باشی یا نه، مهم نیست نماز رو با صدای آهسته بخونی یا فراصوت!!!!

مهم اینه که خودتو واسه خدات درست کنی.. اینا بنده ان روز قیامت مادر فرزندشو فراموش میکنه،وای به حال بقیه برسه،فکر نکنید من پای خودمو از گود کشیدم بیرون و نصیحت میکنم، نه!

من خودم نه یه بار نه دو بار،هزار بار پیش اومده کار خوب کردم و همه جا جار زدم بعدشم پشیمون شدم که چرا ارزش کارمو آوردم پایین

فقط متاسفانه تو این شبایی که رفتم مسجد خیلی ها رو دیدم که درگوشم غیبت کردن و گفتن مانتوی فلانی روببین،موی فلانی رو ببین،فلانی رو ببین خودشو داره واسه پسره شیرین میکنه ها، منم چی دارم بگم؟ جز اینکه بگم غیبت نکنین خدا رو خوش نمیاد، یا اینکه بگم هر کسیو تو قبر خودش میذارن،امیــــــــــــدوارم اقلاً تو این شبا دست از سر این عادت زنانه(یعنی غیبت) که اخیراً آقایونمون هم باهاش دست و پنجه نرم میکنند و گناه کبیره هم هست بکشیم...

به امید عبادت های زلال و بی غل و غشمون تو این شبا و ماه مبارک رمضان

آمین  


لينك | نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط مینا|
الغوث...
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

الغوث الغوث خَلـِّصْنا مِنَ النـّارِ یا رب

شب قدر است و من قدری ندارم     چه سازم توشه قبری ندارم

مبادا لیلة القدرت سرآید               گنه بر ناله ام افزونتر آید

مبادا ماه تو پایان پذیرد                ولی این بنده ات سامان نگیرد

و چه دلنشین است راز و نیاز با معبود... من که فقط گریه کردم وناله  ای وایِ بر من سردادم

بعضیاتون میگید گریه تون نمیگیره اگه تو این شبا گریه نکنید باید بگم نصف عمرتون در فناست

این یه تخفیف بزرگ واسه ما از دستش ندید خودتون رو سبک کنید 

تو این شبای عزیز ما رو از دعاتون بی نصیب نکنید

و دیگه اینکه برای همه مریضا دعا کنید


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:12 توسط مینا
           Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting        

                      دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی است

                         هر که را هیچ بکف نیست،به دل آهیست

 

آری همین است که گفتم،شعرش عین حقیقت است!

به جان خودم!!!!!!!!

فقط یادت باشد

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست،از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

مُحرم به یک نقطه مجرم میشود!

پس کلاهت را سفت بچسب که باد گمراهی همه جا می وزد

من هم مثل تو،فکر میکردم شیطان هر کسی را فریب دهد،من یکی جزوشان نیستم

میدانی...آخر ادعای مریم مقدس بودنم میشد(زهی خیال باطل!)

ولی دیروز دست زدم قلبم سر جایش نبود،خیلی دنبالش گشتم

تازه یادم افتـــــــاد،فروخته بودمش

من قلبم را مفتِ مفت به شیطان فروختم،میدانی به جایش چه خریدم؟

نیرنگ...

چه ساده هدیه خداوند را بر باد دادم! حیف...حیف

اما تو،مراقب باش مثل من کار دست خودت ندهی!!

مینا را خواهر خودت بدان برایت بد نمی خواهم،مطمئن باش...

نمی خواهم تو هدیه خداوندی ات را از دست بدهی...


لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:15 توسط مینا|
خدایا دریاب ما رو

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

تا شناخت خدا راهى نمونده كه بگم باورتون نميشه.... تا شناخت خدا دو قدم فاصله است... اول اينكه پا روى گناه ها و لذت هاى گناه آلود بذارى دوم اينكه پاتو بذارى تو قبله خدا و خودت رو تو قلبه ش جا كنى كه باور كنيد خدا هم مثل ماها تنهاست به شعر زير توجه كنيد:

                                  آدمك آخر دنياست بخند،آدمك مرگ همينجاست بخند

                        دست خطى كه تو را عاشق كرد،شوخى كاغذى ماست بخند

                           آدمك خر نشوى گريه كني، كل دنيا سراب است بخند

                        آن خدايى كه بزرگش خواندى،به خدا مثل تو تنهاست بخند

يكی از كارهايی كه ميتونه باعث آمرزش گناهان شما بشه كمك به ديگرانه

اين داستان  رو بخونيد

مردی لا ابالی و ميگسار شبی به خانه ای رفت.صاحب خانه به او گفت:دختری زيبا دارم،حاضرم به عقد تو درآورم شايد از فقر نجات پيدا كنم،دختر را حاضر ساخت.

آن شخص گفت:مگر فاميل ندارد تا با او ازدواج كند؟صاحب خانه گفت:پسرعمويش خواستگار است،ولی فقير است.آن مرد گفت:من از خود گذشتم و سپس فردای آن روز برای اين دو جوان تنگ دست خانه ای خريدم و عروسی راه انداختم و پس از مراسم طبق عادت به ميخانه رفتم.

ولی احساس كردم علاقه به ميگساری ندارم.در شگفت شدم؛ناگهان به ذهنم رسيد آن دو جوان را به زندگی رسانده ام،از اين جهت خدای مهربان می خواهد از من دستگيری كند.

حالت گريه و تضرغ به من دست داد.از می فروشی بيرون آمدم و به كوه های اطراف رفته،تا به صبح از خدای خود توفيق ترك گناه خواستم و صبح به خانه ی يكی از علمای دينی رفتم و رهنمود های لازم را فراگرفته،اينك عازم سفر حج و زيارت خانه ی خدا هستم.

راه واسه رستگاری زیاده فقط باید بگردیم پیداش کنیم


لينك | نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:37 توسط مینا|
پیش به سوی خدا
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

سر به روی زانوان خودت بگذار،اينجا كسی برای درد های تو شانه نمی شود.

مردم اينجا خيلی وقت است ،عشق را مفت مفت فروخته اند!

به ديوار هم تكيه نده!چون ديوار اينجا هم مثل ديوارهای ديگر نيست،پشتت را خاكی ميكند

مردم اينجا خيلی وقت است،حتی نام خواهر و برادرهايشان را از شناسنامه پدر و مادرشان می جويند...

اُه اُه چه افتضاحيست نه؟

چه خوش خيالی رفيق،محبت؟!

محبت سيخی چند است اينجا؟!

اينجا حسد و بخل ارزان است،محبت هم ای كاش گران بود!اصلاً وجود ندارد اينجا...

اینجا حیا و آبرو چوب حراجی خورده...

اينجا نيمی از مردم گرسنه سر به بالين می نهند،كه بعضی حتی نميدانند اين گرسنه همسايه آنهاست

اينجا زمين است...شهر خاموشی ها...منم مينايشان هستم!

ارادتمندیم

اينجا كمرنگ ترين وا‍ژه خداست...

خيلی وقت است قناری های اينجا نمی خوانند،تنها صدای قارقار كلاغ فضا را پر كرده

هی رفيق!بيا يه تكانی به خود بدهيم،تا كی دست دست كردن؟

منتظر معجزه ای؟يا شهاب آسمانی؟

بيا دو بال بر داريم به نام عاطفه و مهربانی

بيا به سمت آسمانها پرواز كنيم...

پيش به سوی خدا

آهنگ بلاگم رو گوش کنید،سامی یوسف درباره حضرت محمد(ص) خونده که عالیه من که روح از تنم می پره وقتی گوش میدمش، فقط احتیاج به صبر و حوصله داره! همچنین آهنگ بعدیش نه بعد بعدیش!!!!آهنگ فوق العاده ی تیتراژ ماه عسله (توجه: گزینه nextگوشه سمت راست قرار داره و خیلی نامشخصه یه وقت گمش نکنید و البته این گزینه بعد از اتمام آهنگ سامی یوسف ظاهر خواهد شد.برای بار اول که گوش میدید به این موزیکها یه کم گیر داره ولی برای دفعات بعدی این مشکل حل میشه.ارزش شنیدن دارند.)


لينك | نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:7 توسط مینا|
عجب صبری خدا دارد!
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

معين کرمانشاهی


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:23 توسط مینا|
فرزند مهربان
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که درانتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:

می شود به من ۱۰ دلار قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن

یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت

ندارم.پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از

من چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار

کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه

خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:18 توسط مینا|
همه منهای او=هیچ
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

انار دل بشکاف،نشان ده یاقوت درونت را، بگذار قیمتت را بدانند.

چینی بند زن قلب رنجورم بشتاب،با این دل شکسته خدا چه می گوید؟

نمی گوید بنده من دل را سالم تحویلت دادم؟...چرا احتیاط نکردی مگر نگفتم شکستنیست!

دِ بجنبید...دیر است...معطل چه هستید؟!

الهی بگیر دستم را کمرم خم شده زیر بار مشکلات بگذار بلند شوم،نذر دارم هزار کار و گرفتاری

اه...این خزعبلات چیست سر هم میکنم، وقت کم است یار آمد

تا تو برسی یار، دل گلها خون شده...شمعدانی ها تشنه اند...

خدا آمدم...! هولم نکن،هنوز کوچه را آب و جارو نکرده ام

وای که یادم رفت آش همسایه را بدهم،شیرینی!آخ آخ یادم رفت

آقا بیا،تا من بروم روحم را پاک کنم برگرد،نمی خواهم مرا با ظاهر آشفته روحم ببینی

پیش به سوی سبک باری تا ملحق شدن

....


لينك | نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:22 توسط مینا|
خفتگان کهف فراموشی
Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

امروز داستانم راجع به دلسوزی عزرائیله!

درست شنیدید دلسوزی عزرائیل و غفلت بنده نسبت به پروردگارش!

خدا در ماست و پناه ما و به فکر ما... و ما گریزان از خدایی که در وجود خود ماست...

روزی رسول خدا(ص) نشسته بود که حضرت عزرائیل به زیارت آن بزرگوار آمد.حضرت از او پرسید:ای عزرائیل!در این مدت که خداوند تو را مأمور کرده است که جان مردم را بگیری،تا به حال اتفاق افتاده که بر یکی از این ها ترحم کنی ودلت به حال او بسوزد؟

عرض کرد،بلی یا رسول الله!در دو مورد دلم سوخته است:یکی،روزی بود که در دریا از تلاطم امواجش،کشتی شکست و اهل آن غرق شدند،در این میان زنی حامله،بر روی تخته پاره ای در روی امواج دریا حیران و سرگردان شد و با حرکت موج دریا بالا و پایین میشد؛در چنین موقعی بود که فرزند او بدنیا آمد،وقتی که خواست او را شیر بدهد،قادر متعال فرمان داد)):جان مادر را بگیر و آن کودک را در میان امواج سهمگین دریا رها کن.))من در چنین وضعیتی دلم به حال آن کودک بینوا سوخت.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:18 توسط مینا|
پله پله تا ملاقات با خدا

                                                        زمین گندید                                             

                                   آیا برفراز آسمانها کسی نیست...                           

Photo tagged: child

 اول کلام روز پدر رو به همه پدرای نازنین و زحمتکش تبریک میگم.

مثه اینکه اغتشاش به روز پدر هم کشید بماند که مزخرفات اخیر بلاگ ها اوضاع نت رو هم مشوش کرده چه احمدی نژاد هایی که به علی تشبیه نمیشن، چه فائزه هایی که به عایشه های سوار بر شتر تشبیه نمیشن و چه موسوی هایی...! بگذریم..

من می خوام بپرم تو بغل خدا و گریه کنم،

شمام مییاید؟

امروز می خوام شما رو به خوندن یه مناجات استثنایی با خدا دعوت کنم.

بخونید شاید تکونی به خودتون دادید و مورد رحمت خدا قرار گرفتید

پس به نام او که دنیا بی او معنا ندارد...

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

 شبی در خواب دیدم مرا می خوانند،راهی شدم،به دری رسیدم،به آرامی در خانه را کوبیدم

ندا آمد: دورن آی

گفتم:به چه روی؟

گفت:برای آنچه نمی دانی

هراسان پرسیدم:برای چو منی هم زمانی هست؟

پاسخ رسید:تا ابدیت

تردیدی نبود،خانه،خانه خداوندی بود،آری تنها اوست که ابدی و جاوید است

پرسیدم:بار الها چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می دارد؟

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:27 توسط مینا|
روزی حلال
روزی حلال! چه واژه قشنگی چیزی که الان تقریباً میشه گفت خیلی کمه

روزی حلال،نون بازو خوردن،اینا چیزایی که ارزشش واقعاً غیر قابل توصیفه

چقدر پیامبرا و معصومین ما بهش سفارش کردن:((کسی که روزی خود را با کار و تلاش تهیه کند،در قیامت در شمار انبیا قرار میگیرد و صواب آنان را دریافت میکند"رسول خدا(ص)"))یا

((کسی که شب را در حال خستگی ناشی از کار بگذراند،کاری که برای درآمد حلال بوده است، شب را آمرزیده به سر آورد))

ولی روز به روز داره کمرنگ تر میشه

جوری که کلاه برداری حتی به حرفه پزشکی هم سرایت کرده!کسایی که عهد و پیمان می خورن!! مریضی که با عمل بدتر میشه ولی برای گرفتن پول عمل، وانمود میکنند که عمل واجبه خصوصاْ این مسائل تو عمل دیسک کمر به کرات میشه دید!!میبینید که عصا بدست شدن همشون!

یا همین قرصای فروس سولفات همش آرسنیک و سمه!!ما هم که عین نقل و نبات به تجویز افراد نه چندان وارد می خوریم واسه اینکه کم خونی نگیریم!

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

این عکس رو میبینید خودم گرفتم،البته دزدکی نمیذاشتن عکس بگیریم حواسشون نبود!

اینجا تالار گیشه بندر ازلی اینم مجلس پالینور

یه چیزی تو مایه های گلد کویست سرمایه گذاری با ۸۰٪ سود!!!!!!!!

آخه کجای شرع میگه اینا حلاله فقط دلم می خواستم بودید و می دیدید آدمایی که رفت و آمد میکردن و به اصطلاح زیر مجموعه ها بیشتر شبیه مدلای ماهواره بودن!یکیشون که میگفت در عرض ۶ ماه هم ماشین خریده هم یه خونه نقلی

حالا لابد میگید من اونجا چیکار میکردم هیچی من و خانوادم رو هم داشتن خام میکردن واسه سرمایه گذاری!

از طرفی همین طلا فروشا به نظرتون روزیشون حلاله

این دنیا فانیه بیاید فکر آخرتمون باشیم همین دست و پای ما باید اون دنیا جوابگو باشن پس بیاید واسه انتخاب حرفه جنبه مذهبی اون رو هم نگاه کنیم...


لينك | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:12 توسط مینا|
چه کسی می گوید

که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانیست چه شرافت ارزان...

تن عریان ارزان...

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر...

       و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!

دوستان ببخشید یه مدت به علت کسالت شاید نتونم انجام وظیفه کنم بهتون سر بزنم.

دعا کنین خوب شم،میام از خجالتتون در میام!

آپم کردم نتونستم خبر بدم شرمندتونم....


لينك | نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 18:49 توسط مینا|
رستگاری در 8 و 20 دقیقه

سلام

امروز مطلبم جنبه مذهبی داره

نمی دونم اول نمی خواستم بنویسم ترسیدم ریا بشه یا هر چی که شما میگید ولی به کسی قول داده بودم باید می نوشتم.علاوه بر اون یه سریا میگن اینجور مسائل که براتون پیش میاد بازگو نکنید. ولی من معتقدم هر چی که باعث تقویت ایمان مردم میشه باید گفته بشه!

می خوام اسم بذارید رو این مطلب معجزه؟توهم ؟یا تلنگر؟یا هر اسمی که خودتون دوست دارید!

اول مطلب رو بخونید بعد هر اسمی که مناسبش بود بذارید.

تابستون پارسال بود به اصرار من قرار شد بریم شاه عبد العظیم (ری) واسه زیارت

چون دیر تصمیم گرفتیم ساعت یک ربع به هفت بود از خونه راه افتادیم که پدرم دوستش رو دم در دید شروع کرد به صحبت حالا منم هی بال بال میزدم بابا زود باش دیر شد داشت خداحافظی میکرد که دوستش پرسید کجا تشریف میبرین؟

پدرم گفت زیارت، گفت  اگه میشه صبر کنید من به خانوم بچه ها بگم ما هم بیایم با شما، وای من شدم مثل اسفند رو آتیش خلاصه بعد کلی وقت تلف شدن اونا هم اومدن و رفتیم.رسیدیم همه اول رفتن بازار اونجا ولی من مستقیم رفتم تو حرم زیارت کردم وای که چقدر سبک شدم، تا بقیه وارد حرم شدن مادرم گفت زیارت کردی گفتم آره گفت خُب پس ما میریم زیارت، منم رفتم نماز بخونم  نماز مغربم رو خونده بودم مشغول تسبیح زدن بودم سرم پایین بود متوجه شدم یکی رو به روم وایساده یه پسر بچه بود یه قرآن دستش اول فکر کردم نذریه آخه اونجا از این چیزا زیاد میدادن

اما یه نگاه به ظاهرش کردم،لباس راه راه قرمز شلوار جین پاره صورت سیاه و کثیف فهمیدم نذری نیست باید بخرم دست تو کیفم بردم گفتم کوچولو چنده؟گفت 500 تومن گرفتم دستم نگاش کردم نوشته بود 17 سوره از قرآن مجید یه هزاری درآوردم گفتم بیا بقیشم مال خودت

نمی دونم یه جورایی مشکوک میزد من داشتم توی قرآن رو نگاه میکردم سرم بلند کردم دیدم نیست هنوز یک ثانیه نمی گذشت اما پسر بچه کجا بود؟خیلی دنبالش گشتم آخر سر برگشتم سر جام و از خانومی که بغلم بود پرسیدم خانوم شما این پسر بچه که الان به من قرآن فروخت رو ندیدید گفت نه!مگه کسی پیشت اومد!

وای!!!!!!!دیگه واقعاْ داشتم احساس میکردم یا من دیوونه شدم یا اینا می خوان منو دست بندازن، واسه اینکه زیاد درگیر این مسئله نشم نماز عشاء رو هم خوندم مادرم اینا برگشتن رفتیم خونه

تو خونه خیلی با خودم ور رفتم که نزدیک قرآن نشم. ولی انگار یه چیزی تو وجودم منو سمت اون میکشید رفتم توش رو نگاه کردم همه چیزش عادی بود ولی نمی دونم چرا وقتی بهش دست میزدم یه احساسی خاصی داشتم،احساسی سوای این احساسات بشر نمیشه توصیفش کرد، واقعاْ میگم واسه گفتن این مسائل قلم عاجزه!

الانم اون قرآن رو دارمش از جونم برام عزیزتره هر وقت دلم میگیره طرفش میرم و مثل دیوونه ها واسش درد و دل میکنم!  یه سریا میگن تو فقط تلقین میکنی هیچ چیز خاصی نداره این قرآن، ولی این یه تلقین نیست من متوجه میشم وقتی میگیرم دستم تمام وجودم میلرزه اینم تلقینه؟یا اون پسر بچه که انگار غیب شد؟

این رو نوشتم بدونید خدا همیشه با ماست در بدترین شرایط

پس یا حق....


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:47 توسط مینا|
عشق

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم،

گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمهایم رهایشان نمی کنند

گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...


لينك | نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:11 توسط مینا|
روی ماه خدا را ببوس

بنویس،قلم خستگی هایم بنویس

چرامدتی است به دادم نمی رسی؟بنویس، برای معبودت بنویس،از او عذر بخواه زیرا که نردبانی را که از آن بالا می رفتی تا به خدا برسی همان خدایت نگه داشته بود تا پایت نلغزد و زمین بخوری.

بار خدایا چرا سیلی نثار صورت اشکبارم نمی کنی؟ که بفهمم بد کرده ام؟!چه لحظه هایی که از یادت غافل نبوده ام

چرا چرا و چرا نمی گویی بنده تو چرا فقط مواقع گرفتاری سراغ من می آیی؟چرا لحظه شادی سوی من دست دراز نمی کنی

چگونه این ذهن کوچک من توانایی دارد وسعت محبتت را درک کند ای ارحم الراحمین؟ زمانی که می گویی صد باراگر توبه شکستی باز آی...عجب صبری خدا دارد!

زمانی معنای محبت واقعی را فهمیدم که در نقاشی دیدم، کودکی برای اینکه پدرش زیر آفتاب نماند خورشید را قهوه ای کشیده بود.پس معبود این کودک وسعت محبتش چقدر است؟

خدایا بگیر دستهای محتاج مرا بگیر، رحم کن بر من کمترین... چه خوش گفت مولوی گاه فکر میکنم برای دل شکسته من سرود

 روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

 به کجا می روم آخر، ننمایی وطنم

میدانم که دست رد به سینه ام نمیزنی،پس به فریادم رس تا بیش از این در منجلاب گناه فرو نرفته ام

می خواهم از اعماق وجود بگویم

دوستت دارم...

بنده گنه کارت مینا

از دست نوشته های خودم بود امیدوارم خوشتون بیاد.


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:22 توسط مینا|
بچگی هم عالمی داشت...

آخ که چقدر دلم می خواد برگردم به دوران بچگیم!

رفتیم بیمارستان اون روز قرار بود نوزادای ۶ ماهه که تو دستگاه بودن  رو غذا بدیم یه لوله

کوچیک دادن دستم و گفتن از دهنش لوله رو وارد کن بعد گفتم از کجا بفهمم رفته تو مری یا نه

گفتن اسید میزنه بیرون از لوله اگه اسید زد اون وقت میتونی غذا رو از لوله وارد معده ش کنی

اسید زد بیرون غذا رو آروم ریختم تو لوله،تا غذا وارد معده ش شد تکون خورد ای خدا دلم

ریش شد الهی فدای اون دستای کوچولوش بشم...نمی دونم چرا بی اختیار هوای بچگی هام زد به سرم

زمانی که با دستای کوچیک مشت کردم،روی بالش گرم و نرمم تو خواب لبخند میزدم و مادرم

کنارم می نشست و می گفت:الهی قربونش برم داره خواب فرشته ها رو میبینه.

تمام دغدغه زندگیم این بود که سرلاک و شیرمو به موقع بخورم!

تمامی غمای دنیا وقتی رو سرم آوار میشد که پسر خالم عروسکمو قایم میکرد و واسه اینکه لجم

رو در بیاره میومد جلوم شکلک در میاورد!

اما خدایــــــــــــا الان چی؟

روزا وقتی از بیرون برمیگردم خونه این قدر صحنه های نامردی دیدم که فقط سر سجاده نمازم گریه میکنم تا سبک شم.

خدا هم از من متعجب مونده!

وقتی بچه بودم همیشه از مادرم می پرسیدم: مامان پس کی من بزرگ میشم؟

مادرم هم خسته از سوال تکراریم می گفت:دخترم غذا بخور بزرگ میشی.

خوب یادمه...اون روز یواشکی رفتم سراغ یخچال و اون قدر خوردم که دیگه نمی تونستم راه

برم! شب که از دل درد شدید داشتم میمردم با گریه به مادرم گفتم:مامان تو که گفتی بزرگ

میشم،کو پس؟

فقط دلم داره منفجر میشه!مادرم هم با خنده گفت: امان از دست تو  خدا بگم

چیکارت کنه، بیا بریم دکتر.

اما الان دلم می خواد یه لحظه، فقط یه لحظه برگردم به دوران بچگیم یعنی میشه؟!

می خوام بمونم تو عالم بچگی نفهمم اطرافم چی میگذره

ببخشید دوستای گلم! سرتونو درد آوردم دلم گرفته بود خواستم درد دل کنم کاش تمام مشکلات ما آدم بزرگا مثل بچه ها کوچیک بود.

و امــــــــــا حرف آخر

"الهی به بندگانت بیاموز قدر حال را بدانند آینده خواهد آمد و این حال است که دیگر باز نمی گردد.

"خدایا به بندگانت بیاموز مجروح ساختن دل آدمی دقایقی بیش طول نمی کشد ولی برای التیامش سالها وقت نیاز است

خدایــــــــــــــــــــــــا پناهگاهم باش که دیوار هم وقت تکیه پشتم را خاکی کرد میدانم که تویی بهترین پناهگاه...

از دست نوشته های خودم بود.امیدوارم خوشتون اومده باشه!


لينك | نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:35 توسط مینا|

کودکی با پای برهنه روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد زنی در حال

عبور را دید.او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:مواظب خودت

باش کودک پرسید:ببخشید شما خدا هستید؟زن لبخند زد و پاسخ داد:نه من فقط یکی از بندگان

 خدا هستم.کودک گفت: میدانستم با او نسبتی داری.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:51 توسط مینا|

عشق یعنی تا ابد با من بمان،عشق یعنی هم نفس با من بخوان

عشق یعنی با منی دستم بگیر، بی توقع در ره جانم بمیر

محبت محب را سوزاند نه محبوب را،عشق طالب را سوزاند،نه مطلوب را

عشق درد نیست ولی بدرد آورد،بلا نیست،ولی سر بر دار برد


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:29 توسط مینا|
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...
 

از باغ می برند چراغانی ات کنند،تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار،تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند،این بار می برند که زندانی ات کنند،

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی،شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند،

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست،از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند،

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست،گاهی بهانه است که قربانی ات کنند...


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:6 توسط مینا|
خداحافظ گل قشنگم...

 

تو یادگار من بودی افسوس که نیستی تو پیشم اینو بهت گفته بودم نباشی دیونه میشم..

زود رفتی گلم

رفتی داغت موند روو دلم

حیف بودی گلم رفتی دردامو به کی بگم؟

خانوم خانوما باشه

حالا دیگه با مینام آره رفتیو تا آخر عمر سیاه پوشم کردی

همیشه به یادتم روحت شاد عزیز

خدایا بهم صبر بده تا بتونم غم دوریشو تحمل کنم ازت خواهش میکنم. حالا از همه بیشتر بهت نیاز دارم خیلی بیشتر از قبل تو دیگه تنهام نذار


لينك | نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:0 توسط مینا|